با توجه به اينكه همت در معاني متعددي در اشعار حافظ به كار رفته است، در اينجا به چند نمونه ديگر نيز اشاره ميشود. لسان الغيب همت را به معناي عنايت و توجه خاص ميداند و معتقد است اگر در راه خاندان نبوت صادقانه ره بپيمايي عنايت و توجه امير نجف، حضرت علي عليه السلام نگاهبان تو خواهد بود:
حافظ اگر قدم زني در ره خاندان عشق (يا در برخي منابع: بصدق)؟
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف
به اعتقاد لسان الغيب، رسيدن ذره خاك به خورشيد همتي سواي همه همتها مي طلبد و تا عزمي راسخ و استوار نباشد نميتوان به خورشيد درخشان رسيد:
ذره را تا نبود همت عالي، حافظ؟ طالب چشمه خورشيد درخشان نشود
غزلسراي نامي ايران در بيت ديگري خود را غلام انسانهايي مينامد كه با همت، خود را از قيد و بندها و تعلقات دنيوي رها ميسازند:
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود؟ ز هر چه رنگ تعلق پذيرد، آزاد است
حافظ براي گذر از گردنههاي صعب العبور عشق از حضرت خضر ميخواهد كه همت او را تقويت كند و از طاير قدس (پرنده بهشتي) در خواست ميكند براي رسيدن به سر منزل مقصود او را مورد عنايت قرار دهد:
دريا و كوه در ره و من خسته و ضعيف؟اي خضر پي خجسته، مدد كن به همتم
همتم بدرقه راه كناي طاير قدس؟ كه دراز است ره مقصد و من نوسفرم
خواجه شيرازي در بيت ديگري فكر و انديشه هر شخص را به قدر همت او ميداند تو و طوبي و ما و قامت يار؟ فكر هر كس به قدر همت اوست
همت در اشعار ديگر اميران كلام و سخن نيز در معاني مختلفي به كار رفته است كه براي جلوگيري از اطاله كلام فقط به برخي از ابيات اشاره ميشود:
منوچهر كردي بدين پيشدست؟ نكردي بدين همت خويش پست
كه باران وي در بهاران بود؟ نه چون همت شهرياران بود (فردوسي)
هيچ كسي ره سوي بالا نيافت؟ تا قدم از همت والا نيافت ( اميرخسرو دهلوي)
همت يار سودمند بود؟ خاصه همت كه آن بلند بود (اوحدي مراغه اي)
عقل وراي وعزم وهمت،گنج توست؟ بهترين گنجور سعي ورنج توست مزدور خفته را ندهد مزد هيچكس؟ ميدان همت است جهان، خوابگاه نيست (پروين اعتصامي)
صبح خيزان كاستين برآسمان افشانده اند؟ پاي كوبان دست همت برجهان افشاندهاند (خاقاني شرواني)
باطن تو كي كند بر مركب شاهان سفر؟ تا نگردد راي تو برمركب همت سوار (سنائي غزنوي)
نيايي در ره مردان مگر كزخود برون آيي؟ و گر همت شود مركب،توان ازخود برون رفتن (سيف فرغاني)
تا نيست نگردي ره هستت ندهند؟ اين مرتبه با همت پستت ندهند (شيخ بهائي)
كاري نه به قدر همت افتاد؟ راهي نه به پاي مركب آمد (خاقاني)
اوج بلند است در او ميپرم؟ باشد كز همت خود برخورم (نظامي)
من همه همت بر اسباب سفر دارم مرا؟ در حضر ساز مهيا برنتابد بيش از اين (خاقاني)
وگرنه مزد طاعت نيست همت؟ به مزدش هر كسي بايد رسيدن ( ناصرخسرو)
همت او بر فلك ز فلخ بنا كرد؟ بر سر ايوان فكند بن پي ايوان (خسرواني)
همه به كردن خير است مر ورا همت؟ همه به دادن مال است مر ورا وسواس (منوچهري)
همت از صاحبدلي كن التماس؟ پس به صاحب دولتي كن التجا (سلمان ساوجي)
هركه را يك ذره همت داد دست؟ كرد اوخورشيد را زآن ذره پست (عطار)